مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

135

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

شما و صاحبان فضيلت و خردمندان شما بر مثل آنچه پيك‌هايتان برايم نقل كرده‌اند و در نامه‌هايتان خوانده‌ام تعلق گرفته است ، به زودى نزد شما مىآيم ، ان شاء الله . » « 1 » چنانچه پس از اين نامه‌ها امام به كوفه نمىرفت ، تاريخ و مردم از آن هنگام تا به امروز عنوان مىكردند كه آن حضرت خلف وعده كرده است - خلف وعده هم كه زشت است - و فرصتى را كه ديگر باز نمىگشت از بين برد و به طور كامل از دست داد ؛ به دليل نداشتن پختگى سياسى كافى در اين كار سستى ورزيد . پس از آن‌كه كوفيان پيمان شكستند ، مسلم را تنها گذاشتند و يارىاش ندادند ؛ و از وفاى به بيعتش خوددارى ورزيدند ، شمار اندك شيعيان باقى مانده نيز از بيم ابن‌زياد يا پنهان شدند و يا زندانى گشتند ؛ و با رسيدن اين اخبار به امام عليه السلام ، اهل كوفه ديگر هيچ حجّتى نداشتند . به اين ترتيب هيچ گونه ضرورتى كه مقتضى رفتن امام عليه السلام به كوفه باشد باقى نماند ، پس چرا امام عليه السلام از حركت و توجّه به سوى كوفه چشم نپوشيد ؟ شايد كسانى بپندارند كه پافشارى امام عليه السلام براى رفتن به كوفه ناشى از اصرار بنىعقيل بر گرفتن انتقام خون مسلم پس از شنيدن خبر قتل وى بود . چنان كه از ظاهر روايت منقول است عبدالله بن سليمان و منذر بن مشمعلّ - هر دو از قبيله بنىاسد كه خبر قتل مسلم را از اسدى ديگرى ، كه شاهد قتل وى در كوفه بوده است ، نقل كردند نيز همين بر مىآيد . آنان پس از نقل خبر ، به امام عليه السلام گفتند : « شما را به خدا سوگند مىدهيم كه به خاطر خودت و اهل بيتت از همين جا برگردى ، زيرا در كوفه ياور و شيعه‌اى ندارى ، بلكه بيم آن داريم كه همه عليه تو باشند . . . « 2 » روايت مىگويد : « امام عليه السلام آن‌گاه به بنىعقيل نگريست و فرمود : نظرتان چيست ؟ مسلم كشته شده است ! گفتند : به خدا سوگند ما باز نمىگرديم تا آن كه انتقام خونمان را بگيريم و يا آن كه ما نيز به سرنوشت او دچار گرديم . آن‌گاه امام عليه السلام روبه ما كرد و فرمود بعد از اينان ، در زندگانى خيرى نيست ! » « 3 »

--> ( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 262 ؛ الارشاد ، ص 220 با اندكى تفاوت . ( 2 ) - الارشاد ، ص 247 . ( 3 ) - همان .